X
تبلیغات
رایتل

نگاه نابینای بینا به زندگی

در بیمارستانی،دو بیمار،در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که  کنارتنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر اجازه نداشت هیچ تکانی بخورد.بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست وتمام چیزهایی که از بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها وقوها در دریاچه شنا می کردند وکودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند.درختان کهن و آشیانه پرندگان به شاخسار های آن تصویر زیبایی را به وجود آورده بود همان طور که مرد این جزئیات را توصیف می کرد،هم اتاقی اش چشمانش را می بست واین مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و لبخندی که بر لبانش می نشست حکایت از احساس لطیفی بود که در دل او به وجود آمده بود.

هفته ها سپری می شد ودو بیمار با این مناظر زندگی می کردند.یک روز مرد کنار پنجره مُرد و مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تختش را به کنار پنجره منتقل کرد.مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظرزیبا را با چشمان خودش وبه یاد دوستش ببیند همین که نگاه کرد باورش نمی شد چیزی را که می دید غیر قابل قبول بود،یک دیوار بلند،فقط یک دیوار بلند!همین! مرد حیرتناک به پرستار گفت : که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد،پس چی شده...؟!

پرستار به سادگی گفت :ولی آن مرد کاملا نابینا بود!!!